علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

مروری بر تابستان

امسال (94)تابستون خوبی رو گذروندیم یک سال بزرگتر شده بودی و بیرون که میرفتیم به مراقبت کمتری نیاز داشتی و این خیلی خوب بود.به خاطره همین امسال بر نامه ریزی کردیم و چند باری با بابا بزرگ اینا_باباجون اینا_خاله سمیرا اینا جمعه از صبح میرفتیم بیرون و عصر برمیگشتیم از اون تفریحات مدل سیزده بدر.شما هم تا میتونستی بازی و خوش گذرونی پارک رفتنا و خرید سه تایی رفتنا بیشتر شده بود... و حوصلتم گاهی تو خونه سر میرفت و یه بازیهایی هم با هم میکردیم و از همه مهمتر تابستون امسال دیگه پوشک نداشتی لگوهای محبوب و ساختن یه کیک تولد با دستای کوچولوت.منم شمع آوردم و قضیه رو جدی تر کردم .خیلی دوست داشتی چقد خندیدیم و ده ها بار شمع روشن شد و تو خاموش...
21 مهر 1394

سفرنامه 94

بالاخره موعد سفر رسید.بابا از قبل برنامه ریزی کرده بود که با بابابزرگ و مادر جون یه سفر به چند تا از شهرهای دیدنی بریم.عمه زهرا اینا هم باهامون اومدن.بابا میگفت چون بابا بزرگ خودش اهل این نیست که تنهایی بخواد بره مسافرت,و چون سختش بود دیگه مسافتهای خیلی زیاد و رانندگی کنه,بابا گفت دوست داره که یه بار بابابزرگ اینارو ببره یه تفریح درست و حسابی کنن.که خدارو شکر خیلی هم خوب بود و خوش گذشت. تصمیممون این بود که از شیراز به سمت اصفهان حرکت کنیم و بعد همدان و اردبیل و سرعین,تبریز هم از برناممون حذف شد,وبعد به سمت شمال... جمعه صبح 6شهریور از شیراز حرکت کردیم من و بابا و شما و بابابزرگ توی ماشین خودمون (که تو به ماشینمون میگی 206 تپل مپلی) عمه...
5 مهر 1394

بای بای پوشک

بالاخره بعد از گذشت هشت ماه دوباره پروژه پوشک گیری رو شروع کردم. یعنی درست بعد از تعطیلات عید نوروز در تاریخ  1394/1/15خب قبلا آمادگیشو داشتی ,یعنی آشنایی با لگن ,ولی خب بازم من گفتم بزار از اول شروع کنیم گفتم برو عروسکاتو بیار بشینن روی لگنت به نوبت جیش کنن بعد نوبت علی میشه. میدونستم که تقریبا یک ساعتی یک بار ممکنه جیش کنی ولی باز واسه احتیاط روز اول و نیم ساعتی میبردمت دستشویی دو سه بار اول خوب بود ولی دیگه خسته شدی و تکراری شد واست ,همین شد که رفتم سراغ جایزه و سرگرمی.یه جایزه داشتیم به عنوان خاله ستاره,که میگفتم هروقت بری دستشویی جیش کنی و توی شلوارت جیش نکردی خاله ستاره واست جایزه میاره.جایزه ها خوردنی بود چون بیشتر علاقه داشتی...
7 مرداد 1394

بهارانه

این روزا تکیه کلامای خاصی پیدا کردی و وقت وبی وقت ازشون استفاده میکنی. یکیش همین "تو رو خدا " هست . میای به مامان میگی : "ماماااان تورو خدا یه کمی باهام بازی میکنی؟ "_ " مامان تو رو خدا یه کمی شیر میدی؟ " " مامان تو رو خدا بریم بیرون " "مامان تو رو خدا بیا تو اتاخم " و "مامان تو رو خدا یه کمیییی........" تا دلت بخواد درخواست داری ازمون.اولشم میگی یه کمی که قبول کنیم مثلا یه بار بهت گفتم علی بیا یه کم بخواب تا عصر بریم پارکعبهم میگی "مامان تو رو خدا یه کمی نخوابیم الان بیریم پاک " .گاهی اوقاتم که درخواست بی جا میکنی مثلا شیر بخوری قبل از ناهار . بیرون رفتن سر ظهر....
30 خرداد 1394

سفر به میمند(فارس)

شنیده بودیم که توی اردیبهشت ماه شهر میمند خیلی خوشکل میشه.به خاطر گل های محمدی.توی همین ماه هم گلاب گیری دارن.این شد که تصمیم گرفتیم امسال در تاریخ 18/2/94 بریم میمند تا از زیباییهاش نهایت استفاده رو ببریم.از شیراز تا اونجا یک ساعت و نیم توی راه بودیم و تمام مسافت رفت رو شما توی بغل باباجون جلو بودی بیشتر خوابیدی.آخه صبح زود حرکت کردیم.یه جا وایسادیم واسه صبحانه و دوباره ادامه راه.وارد شهر که شدیم بوی گل محمدی بد جوری به مشام میرسید و با روح و روان آدم بازی میکرد.خیلی جالب بود توی هر خیابونی که میرفتیم شاید 70%مغازه ها عرقیاتی بود.یه دوست به طور اتفاقی پیدا کردیم و رفتیم باغشون اونجا خودشون دستگاه های عرق گیری داشتن,ماهم تمام عرقیات لازمه رو...
27 ارديبهشت 1394
2296 13 19 ادامه مطلب

این پست فاقد عکس میباشد

سلام علی کوچولوی من.آره پسرم تو هرچقدر هم که بزرگ شی بازم برای من همون علی کوچولویی هستی که همیشه قربان صدقه ات میروم . بوسه بارونت میکنم و بهت میگم دوسسسست دارم , عاشقتم ,نفسسسسم و تو هم بعد از من همه ی اینارو تکرار میکنی . همون علی کوچولوی من که توی سن دو سال و نیمگیش انقدر سوال پیچم میکرد و میگفت " چی مامان چیییی؟ " و دوباره من باید تمام اون چیزایی رو که واست توضیح دادم و تکرار کنم بدون اینکه نسبت به گفته ی قبلیم کم و کاستی داشته باشه, حتی دفعه های بعد موشکافانه ترم توضیح میدادم و در آخر که اداتو درمیاوردم و میگفتم علی هی میگه چی مامان,خودتم خندت میگرفت. همون علی کوچولوی من که تو اتاقش هی میپرید بالا و میگفت "بلد نیس...
22 ارديبهشت 1394

یه روز خوب

از وقتیکه با بابایی یکی شدیم  بیشتر جمعه ها میریم خونه مادر جون فرشته آخه بابابزرگ فقط ظهر جمعه خونه هست.ولی این جمعه چون نی نی عمه بدنیا اومده بود به خاطه اینکه دورشون شلوغ نباشه آرامش بیشتری داشته باشن نرفتیم و توی خونه بودیم ولی خیلی خوب بود صبحانه که خوردیم رفتیم باغ جنت و کلی توپ بازی و بدو بدو. شنبه هم که روز پدر بود با باباجون حمید و مامان جون رفتیم باغ عمه ی مامان که اونجا هم خیلی خوش گذشت و تو کلی تفریح کردی و مرغ و خروسا رو که جدیدا رابطه بهتری باهاشون برقرار میکنی و دیدی و کلی ذوق  عصرم که خاله پریسا کیک درست کرده بود و مراسم روز پدر گرفتیم.  راستی واسه شما هم به مناسبت تولد حضرت علی یه زنجیر و پلاک "و ان ...
16 ارديبهشت 1394

روزهای بهاری

بعد از تعطیلات عید تصمیم گرفتم که هر روز بیرون ببرمت,گاهی وقتا صبح,البته اگه زود بیدار میشدی و بیشتر وقتا عصر . گاهی وقتا دو تایی و بیشتر وقتا سه تایی : من و تو و بابا اصر (به قول خودت) یه روز که خاله سمیرا اینا اومدن خونه مامان جون ماهم رفتیم اونجا بعد از ناهار به زور تو و سبحان و خوابوندیم به این امید که وقتی از خواب بیدار شدین میریم بیرون.بیرونمون شد باغ جهان نما من و تو و سبحان و خاله سمیرا و عمو سعید و دایی محمد,بابا هم نبودش کار داشت. دو تایی با هم انقد بدو بدو میکردین که به سختی میشد یه عکس ثابت ازتون گرفت   اینجا هم در حال گفتن دوووو هستی بااون انگشتای کوچولوت عزیزم اینم عکسایی که یه روز صب...
13 ارديبهشت 1394